۷.۵.۸۶

یه هدیه ی غیرمنتظره هر چقدر هم که زوری باشه کافیه واسه اینکه تا مدت ها یه لبخند تو صورت آدم باشه و زندگی رو از هم زیستی مسالمت آمیز نجات بده
و امروز چه روز غیرمنتظره ای بود

"A.K"
یه تاب بود وسط یه حیاط پر از درخت که اون قدر شاخه هاشون زیاد و بلند بودن که آسمون لکه لکه دیده می شد و روی زمین تکه تکه لکه های نور بود، یه فضای شدیداً نقاشیایی از نوع امپرسیونیستیش. و من اون وسط خوابیده بودم و فکر می کردم، انگار افتادم وسط نقاشی رنوار یا شایدم مونه، با همون لکه نورها و همون طراوت رنگ ها
سقوط کامو رو می خوندم و فکر می کردم به همه ی اون چیزایی که می خوام باشم و نیستم ، به همه ی اون چیزایی که بقیه فکر می کنند هستم و نیستم
.
.
.
کاش اینجا هم یه تابلوی نقاشی داشت که می شد گاهی آدم خودشو بندازه توش !

"A.K"

۲.۵.۸۶

آینه ای که برابر آینه ام گذاشتی
مدت هاست
که از سنگینی پژواک نگاهت شکسته
و "من" هزار تکه شد

و روزگاری است
که در تکه های رنگارنگ آینه رسوب کرده ام

و همچنان است که می جویم خود را
در هزارتوی آینه ها
و هربار تو را می بینم
این منم که تصویرم تویی
یا تویی که تصویرت منم؟
...


“A.K”

۳۱.۴.۸۶

شاید هم باید نقاش می بودم و از این پنجره خاک گرفته و کثیف سقوط همه خودم را می کشیدم و دست های نجس آن کافری را که سحر دست نمی داد با او و بعضی چیز های دیگر که شبیهند به آغوش و اسلحه و خون و اشک و دار و شاید هم نباید نقاش می بودم و فقط باید فکر می کردم به دستان آن نقاش پیری که غروب پاییز آن سال را می کشید
M.F

۱۷.۴.۸۶

وقتی تموم شدن همه این کنکورا حال یه آدم با چنین وخامت حالی رو که هیچ امیدی به خوب شدنش نمی شد داشت، اینقدر خوب بکنه آدم به معجزات کنکور ایمان میاره خب

و اینکه




Photo by Richard McDowell



قافیه ای که با هر واژه ای می آمیزد
آزادی

که به مرگ می خواند
آزادی

آزادی به بال می ماند
به نسیمی که در میان برگ ها می وزد
به خوابی می ماند که در آن ما خود
رؤیای خویشتنیم

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی

-اکتاویو پاز-

"A.K"

۱۴.۴.۸۶

نیم ساعت از طبقه سوم شاهد رقص مرگ سوسکی بودن آدم را یاد سرگردانیش می اندازد در گردابی که جدیدا بوی دریایش را هم از دست داده
بدون هیچ وضوح فلسفی هشدار می دهم که یک سالی است زیاد پینک فلوید گوش می دهند مردم و امروز سالمرگ سید بارت است و الان تناسخ یعنی چه؟
"M.F"
اگر هاملت زنی ناشناس می بود
هرگز کسی روزی او را نمی شناخت
(غاده السمان)
حالا این هایی را که نمی شناسیم باید از کجا پیدا کنیم؟
"M.F"

۱۲.۴.۸۶

بوی عطری در این نزدیکی می آید
انگار که اینجا باشد
ولی در تهی بودن این اطراف شک نمی توان کرد
"M.F"

۱۱.۴.۸۶

گمشده ها دیر پیدا می شوند
و حرف های ناگفته آنقدر در گلو می مانند
که تاریخ مصرفشان می گذرد
"M.F"
وقتی "عطف ترین" نقطه زندگیت به سادگی از کنارت می گذرد، بدون لحظه ای درنگ تا شاید کمی لمسش کنی، وقتی تمام تصوراتت از آدم ها و زندگی در یک آن بر سرت آوار شود، وقتی جز بهت و فریاد در درونت نیست و حتی گریه را از تو دریغ کنند،
پوچی تمام پیکرت را در هم می تند و وجود پوشالیت در هم می شکند
خسته ام
"A.K"

بايگانی وبلاگ