۲۲.۷.۸۶

من فریب بی هویتی باران را خوردم وگرنه مست تر از آن بودم که بروم
چند وقتی هست که به شهر پر غروب لالایی ها هجرت کردم و بر مقبره ی ماهی های بی کس نماز می خوانم از هجوم هیچ افسونی هم خبری نیست
ترس ناشناخته ای از پشت درختهای مخوف جنگلی دیر شدن نگاهی را به من گوشزد می کند
M.F

بايگانی وبلاگ