۲۷.۹.۸۸
in the wind of change
نمی دانم همه چیز به آن روز لعنتی خانه هنرمندان بر میگردد؟ به بی ظرفیتی من در تغییر آدم های زندگی ام؟ به طفره رفتن ها و انکار کردن ها؟ چقدر گذشت 1 سال 2 سال، که تمام این مدت دو دستی گوش ها را گرفته بودم که نکند یک وقت یادم بیاید، آن روز تلخ گس خانه هنرمندان را.
که یادم بیاید آدم است دیگر عوض می شود بعد این همه سال
که یادم بیاید رابطه ها مدام تفییر می کنند بزرگ می شوند می خندند گریه می کنند اما هیچ وقت دکمه پاز نداشتند که از یک جا به بعد دیگر تغییری نباشد که بماند در نقطه اوجش افولی نباشد ترس و هراسی هم.
که یادم بیاید یک تکه از من آن روز زیر درختان جوان و لخت خانه هنرمندان جا ماند.
در رابطه های 3 سال پیشم گیر کردم انگار. همه چیز سر جای خودش بود اصلن و بعد همه چیز با هم فرو ریخت. اعتقاد و اعتماد و اطمینان و هزار تا کلمه الف دار دیگه.
می دانی این درد سریال دیدنم چیست؟ اینکه نه کوه می آیم نه سینما و خرید و دیدن دوستان و... و به جایش همه سریال هایی که ممکن بود رو نشستم و دیدم.
سریال دیدن بهترین بهانه است. بهترین بهانه برای فکر نکردن. برای ماندن در برهوت هپروتی که دیگر دنیا به هیچ جایت نباشد. برای انکار کردن. طفره رفتن و طفره رفتن...
حالا دیگر خودم رو هم انکار می کنم انگار. طفره می روم از خودم از زندگی ام. از این 3 سال لعنتی زندگی ام
من آدم تغییرات بزرگ نبودم هیچ وقت.
3 سال است که گوش ها رو گرفته سوت زنان طفره می روم تا شاید معجزه ای همه چیز رو مثل اولش کند همانطور که باید باشند و نیستند مدام.
امروز که گذشت. اما یک روز باید برویم تمام این خیابان های پر برگ پاییزی رو زیر پاهامان بگیریم و برویم تا آنجا که هیچ بلوطی ردی از شعر جبران نبرده باشد
دلم تنگ است. برای تمام حرف های آرام طولانی.
"A.K"
بهانه بیاور، بهانه بیاور برای دیدار، حالا که شب و روزت را باتوم و کابوس باتوم پر کرده بیا یک جمعه را بی مراسم انقلاب و وحشت در خیابانهایی شهر قدم بزنیم،بیا بعد از همه روزهای دردناک این سال یادمان بیاید که پائیز شده،دیر نیست؟ برای یاداوری؟ چقدر از روزهای زندگی مان دارد می رود، به حسرت؟
دلم تنگ است. برای همه حرفهای آرام طولانی.
مخاطب خاص سر جایش، قلم نوشتن نیست، چیزی عوض شده ، نمی دانم تقصیر آدمهای جدید است؟ تقصیر بی حواسی من، تقصیر این روزها که دیر آمدن یا زود. دوست ندارم درخت بلوط باشم،نیستم که؟،
برای همه روزهای پائیز باید شعر بخوانیم، تا سوز می آید و قلبمان تیر می کشد باید برویم در خیابان و سرود بخوانیم، حال ما با هوای این روزها سازگارتر است، دلت تنگ نشده تو؟
۲۵.۹.۸۸
زمان مي گذشت و مي ديدم كه نيمه شب شهرم براي مرد و زن نا امن است و قانون اگر تغيير كند شايد اشك زني براي جدايي كودكش نريزد ديگر، قرص خوردم و فيلم زايمان در اب ديدم.
ولي امروز دوست داشتم كه مرد بودم، دوست داشتم مرد بودم تا روسري سر مي كردم براي آزادي مجيد توكلي، براي آزادي همه زنان از حجاب اجباري.
ياد بازي هاي كودكي مي افتم، كه گاهي پسرها لباس زنانه نمي پوشيدند، حالا ديگر استادهاي دانشگاه لباس زنانه را تحقبر نمي دانند، نگاه ما كه عوض شود، قانون خودش بايد تغيير كند.
۱۶.۹.۸۸
شرمتان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید..
ساعت 10.5 با یه حال خراب و ناراحت میرسم دانشگاه. بچه ها همه تو محوطه جمع شدن شعار میدن دست می زنن. این همه شور و هیجانو که می بینم حالم خوب میشه اصلن. همون موقع یکی از بچه ها خبر میده که کلاسای بعد از ظهر تعطیله و خوب تر میشم مسلمن.
کم کم میریم جلوی در. حراست درو بسته و به شدت سعی می کنه که اوضاع از کنترل خارج نشه.
بچه ها در ورودی رو با نوار و بادکنک سبز و اعلامیه پر می کنن. تعداد گاردای بیرون مدام زیاد میشه و جمعیت خارج از دانشگاه رو متفرق می کنن.
خیلی آروم همون جلوی در میشینیم رو زمین تا یکی از بچه ها بیانیه رو بخونه. بیانیه عالیه و مدام با شعارهای پرشور بچه ها قطع میشه.
اتوبوسی که جلوی در دانشگاه پارک شده ال استتار و اینا با داد و فریاد بچه ها سریعن جا به جا میشه.
طرفای ظهر امیرکبیریا هم میان در سمت ولیعصر. امیرکبیر و هنر همصدا میشن. در دانشگاهشون رو میشکونن. سوت و کف همه بلند میشه و فریاد بیاین تو بیاین تو بالا می گیره.
بیرون از دانشگاه بین نیروهای خودشون درگیریه و بعد می فهمیم یکی از نیرو انتظامیا با یه لباس شخصی که از دانشجوا فیلم میگرفته درگیر شده و از اون طرفم اونا ریختن سرش..
چند بارم نیروهای ویژشون ریختن تو امیرکبیر و همون جلوی در چند نفرو زدن. بچه های هنریم با اینکه در دانشگاه بسته بود از لای میله ها زده بودن.
این وسط یکی از بچه ها یه بوم آورد که احمدی نژاد و با رنگ روغن کشیده بود و داد یکی از بچه ها برد اون بالا و آتیشش زدن و بسی مایه نشاط شد.
چند تا پوستر دیگه رو هم به همین حالت سوزوندن. یکی از بچه ها هم با یه اسپری سبز رو سر در دانشگاه شعار نوشت و چند تا دیگه هم مشغول عکاسی بودن. جالبه که موقع درگیریا پسره می گفت منو بزن با دوربینم کاری نداشته باش.
داد می زدیم مزدور چقدر گرفتی باتوم (در برخی روایات دوربین هم وارد شده) به دست گرفتی ، و سکه بود که به طرفشون پرت می شد.
تو همین درگیریا کسایی که اون جلو بودن می گفتن یکی از دخترای امیرکبیریو روی زمین کشیدن و بردنش..
بزن بزنا که زیاد شد چند تا از بچه ها به سمت بیرون دانشگاه سنگ انداختن که البته بقیه فورن تحریم کردن این حرکتو. اما اون 2-3 تا سنگ همان و بارش سنگ هایی در ابعاد تخته سنگ از طرف لباس شخصیا به بچه ها همان.. رسمن تا نیم ساعت سنگ بود که میومد طرفمون. آسمونو که نگاه می کردم یه لحظه همه چیز به نظرم یه شوخی کثیف گنده اومد. روز دانشجو اونم تو خود خود دانشگاه. سرمو که آوردم پایین و فهمیدم سر 2 تا از بچه ها شکسته و دارن می برنشون بیمارستان کم کم باورم شد.
از در دانشگاه میام عقب. از خستگی و ضعف می شینم رو زمین و ناباورانه آسمون دانشگاه هنر تهران در روز دانشجو رو نگاه می کنم که چقدر سنگ دارد این بار.
"A.K"