از دلتنگی می گویی از بهانه آوردن از عوض شدن ها و اینکه تقصیر کیست این همه.
نمی دانم همه چیز به آن روز لعنتی خانه هنرمندان بر میگردد؟ به بی ظرفیتی من در تغییر آدم های زندگی ام؟ به طفره رفتن ها و انکار کردن ها؟ چقدر گذشت 1 سال 2 سال، که تمام این مدت دو دستی گوش ها را گرفته بودم که نکند یک وقت یادم بیاید، آن روز تلخ گس خانه هنرمندان را.
که یادم بیاید آدم است دیگر عوض می شود بعد این همه سال
که یادم بیاید رابطه ها مدام تفییر می کنند بزرگ می شوند می خندند گریه می کنند اما هیچ وقت دکمه پاز نداشتند که از یک جا به بعد دیگر تغییری نباشد که بماند در نقطه اوجش افولی نباشد ترس و هراسی هم.
که یادم بیاید یک تکه از من آن روز زیر درختان جوان و لخت خانه هنرمندان جا ماند.
در رابطه های 3 سال پیشم گیر کردم انگار. همه چیز سر جای خودش بود اصلن و بعد همه چیز با هم فرو ریخت. اعتقاد و اعتماد و اطمینان و هزار تا کلمه الف دار دیگه.
می دانی این درد سریال دیدنم چیست؟ اینکه نه کوه می آیم نه سینما و خرید و دیدن دوستان و... و به جایش همه سریال هایی که ممکن بود رو نشستم و دیدم.
سریال دیدن بهترین بهانه است. بهترین بهانه برای فکر نکردن. برای ماندن در برهوت هپروتی که دیگر دنیا به هیچ جایت نباشد. برای انکار کردن. طفره رفتن و طفره رفتن...
حالا دیگر خودم رو هم انکار می کنم انگار. طفره می روم از خودم از زندگی ام. از این 3 سال لعنتی زندگی ام
من آدم تغییرات بزرگ نبودم هیچ وقت.
3 سال است که گوش ها رو گرفته سوت زنان طفره می روم تا شاید معجزه ای همه چیز رو مثل اولش کند همانطور که باید باشند و نیستند مدام.
امروز که گذشت. اما یک روز باید برویم تمام این خیابان های پر برگ پاییزی رو زیر پاهامان بگیریم و برویم تا آنجا که هیچ بلوطی ردی از شعر جبران نبرده باشد
دلم تنگ است. برای تمام حرف های آرام طولانی.
"A.K"
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر