۲۷.۹.۸۸

یک وقت هایی دل آدم تنگ می شود. می خواهی بروی یک برگه پوستی چند گرمی را بدهی به کسی، از بس بدت آمده از این فضای مجازی بی زمان بی مکان، از کل داستانهای هری هم که فقط دیوانه سازهایش آمدند توی خیابان، نه جغدی ،نه جارویی.
بهانه بیاور، بهانه بیاور برای دیدار، حالا که شب و روزت را باتوم و کابوس باتوم پر کرده بیا یک جمعه را بی مراسم انقلاب و وحشت در خیابانهایی شهر قدم بزنیم،بیا بعد از همه روزهای دردناک این سال یادمان بیاید که پائیز شده،دیر نیست؟ برای یاداوری؟ چقدر از روزهای زندگی مان دارد می رود، به حسرت؟
دلم تنگ است. برای همه حرفهای آرام طولانی.
مخاطب خاص سر جایش، قلم نوشتن نیست، چیزی عوض شده ، نمی دانم تقصیر آدمهای جدید است؟ تقصیر بی حواسی من، تقصیر این روزها که دیر آمدن یا زود. دوست ندارم درخت بلوط باشم،نیستم که؟،
برای همه روزهای پائیز باید شعر بخوانیم، تا سوز می آید و قلبمان تیر می کشد باید برویم در خیابان و سرود بخوانیم، حال ما با هوای این روزها سازگارتر است، دلت تنگ نشده تو؟

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ