و آن رهایی برتر که نمی رسد را بهانه می کنم و برای نبودنت اشک می ریزم و به آن ذره های نور که حصار درختان بلند را کنار زدند و به چشمان خیره ام رسیدند چنگ می زنم . این نسیم تهی را در نیمه شب بیابانی سرد نمی خواهم بگذار طوفان وحشی بوسه های خورشید صبح برسد و داغی روز مرا روی شنزار کویر حک کند. جوانه های دور لبخند را یادت هست . من از حضور یاد فصل های دیگر بیزارم ، مدام در تداوم آن روزها زندگی می کنم و یک ملودی آرام قناری وار برای رقص جاری اشک هایم کافی است .
یه وقتی که دچار مثلا دغدغه بشی میگی
خاموشی خورشید را به حکم آسمان پذیرفتم ، یگانه ستاره ام را چرا گرفته اند از من ؟
سراغ تکه پاره های روحم را از کدام مهاجر بی خبری بگیرم دیگر؟
نوازش ابدی باد را که درون من می دمد چرا سماجت کنم و نادیده بگیرم ؟
مرا نسیم می دهد روزگار چرا عصیان بیهوده ی من طوفان می خواهد ؟
بعد با افسانه 1900 که افسون بشی می فهمی:
"مردمی که تو خشکی زندگی می کنند وقتشون رو با این چراها تلف می کنند"
حالا چرا من دریا ندارم؟
و شور تازه ی زندگی مرا دوباره به اوج لحظه های پر از ستاره برده است . این حس پر از لبخند که قفس های شکنجه را می شکند و عذلب را از دور تنم باز می کند با یک نسیم خنک خنک که از پنجره می آیدو لای موهای آشفته من آرام می گیرد دوباره آمده و زنگ آشنای ساعت بزرگ میدان به شب نزدیکم می کند و آرامش یکرنگ که نگاه گم می شود در آن .
چه سبزه های تازه ای که از بوی جاودانه دهکده پرم کرده اند و از تمام درختهاصدای لانه های جدید جاری است و باز پرنده های مهاجر بیشتر کنار خواب صبح ما نغمه می خوانند و رنگ توی کوچه خاکی کنار جوی پر آب زنده می رقصد و سرنوشت آب که در انتهای کوچه کوچک تمام نمی شود و ان طرف دیوار هنوز به غربت باغ ها زلالی اش جاری است .
ببخشید این حس من انگار یه خورده عقب موندس چون فکر کنم این مال بهار بوده.
M.F
یه وقتی که دچار مثلا دغدغه بشی میگی
خاموشی خورشید را به حکم آسمان پذیرفتم ، یگانه ستاره ام را چرا گرفته اند از من ؟
سراغ تکه پاره های روحم را از کدام مهاجر بی خبری بگیرم دیگر؟
نوازش ابدی باد را که درون من می دمد چرا سماجت کنم و نادیده بگیرم ؟
مرا نسیم می دهد روزگار چرا عصیان بیهوده ی من طوفان می خواهد ؟
بعد با افسانه 1900 که افسون بشی می فهمی:
"مردمی که تو خشکی زندگی می کنند وقتشون رو با این چراها تلف می کنند"
حالا چرا من دریا ندارم؟
و شور تازه ی زندگی مرا دوباره به اوج لحظه های پر از ستاره برده است . این حس پر از لبخند که قفس های شکنجه را می شکند و عذلب را از دور تنم باز می کند با یک نسیم خنک خنک که از پنجره می آیدو لای موهای آشفته من آرام می گیرد دوباره آمده و زنگ آشنای ساعت بزرگ میدان به شب نزدیکم می کند و آرامش یکرنگ که نگاه گم می شود در آن .
چه سبزه های تازه ای که از بوی جاودانه دهکده پرم کرده اند و از تمام درختهاصدای لانه های جدید جاری است و باز پرنده های مهاجر بیشتر کنار خواب صبح ما نغمه می خوانند و رنگ توی کوچه خاکی کنار جوی پر آب زنده می رقصد و سرنوشت آب که در انتهای کوچه کوچک تمام نمی شود و ان طرف دیوار هنوز به غربت باغ ها زلالی اش جاری است .
ببخشید این حس من انگار یه خورده عقب موندس چون فکر کنم این مال بهار بوده.
M.F