دلم یه روز کاملن تابستونیو می خواد که صبحاش جرات نداشته باشم کلمو از زیر پتو بیارم بیرون و فقط گاهی پاهامو یواشکی بیارم بیرون که از سردی هوای اون ور پتو مطمئن بشه، اون وقت بعد یه ساعت این ور اون ور شدن کم کم بیام بیرون و یه صبحانه مفصل بخورم و هی سعی کنم به روی خودم نیارم که قرار بود دیگه از امروز قبل 10 از خواب پاشم و صبحانمو تو وقت ناهار و ناهارو تو وقت عصرونه نخورم
بعد کلی فکر کنم بین نقاشی و بیرون رفتن و کتاب و فیلم کدومو انتخاب کنم
آخرش بساط نقاشیو پهن کنم وآهنگای مناسب مود اون روزو آماده کنم و تا بعد از ظهر یه ضرب بشینم پای نقاشیه و اصلنم نفهمم که چه جوری اینقدر زود گذشت
بعد احتمالن از اونجایی که چیزی به عنوان ناهار پیدا نمیشه ناهاره رو در کمال شرمندگی خودم با یه چیزی تو مایه های تخم مرغ برگزار می کنم و بعد وارد مرحله ی کاملا تابستونی ماجرا میشم که همانا تنظیم کردن باد کولر روی تخته و بعدش دراز کشیدن روی تخت و کتاب خوندن و گاهی هم خوابیدن
سعی می کنم تا شبو یه جور بگذرونم که مراسم فیلم دیدن حتما تو شب برگزار شه
اوه... دلم اون بدمینتونای بعد شامو هم می خواد که اختتامیه ش حتما و فقط یه رانی می شد باشه و... تمام
"A.K"