۱۳.۲.۸۷

دلم یه روز کاملن تابستونیو می خواد که صبحاش جرات نداشته باشم کلمو از زیر پتو بیارم بیرون و فقط گاهی پاهامو یواشکی بیارم بیرون که از سردی هوای اون ور پتو مطمئن بشه، اون وقت بعد یه ساعت این ور اون ور شدن کم کم بیام بیرون و یه صبحانه مفصل بخورم و هی سعی کنم به روی خودم نیارم که قرار بود دیگه از امروز قبل 10 از خواب پاشم و صبحانمو تو وقت ناهار و ناهارو تو وقت عصرونه نخورم

بعد کلی فکر کنم بین نقاشی و بیرون رفتن و کتاب و فیلم کدومو انتخاب کنم

آخرش بساط نقاشیو پهن کنم وآهنگای مناسب مود اون روزو آماده کنم و تا بعد از ظهر یه ضرب بشینم پای نقاشیه و اصلنم نفهمم که چه جوری اینقدر زود گذشت

بعد احتمالن از اونجایی که چیزی به عنوان ناهار پیدا نمیشه ناهاره رو در کمال شرمندگی خودم با یه چیزی تو مایه های تخم مرغ برگزار می کنم و بعد وارد مرحله ی کاملا تابستونی ماجرا میشم که همانا تنظیم کردن باد کولر روی تخته و بعدش دراز کشیدن روی تخت و کتاب خوندن و گاهی هم خوابیدن

سعی می کنم تا شبو یه جور بگذرونم که مراسم فیلم دیدن حتما تو شب برگزار شه

اوه... دلم اون بدمینتونای بعد شامو هم می خواد که اختتامیه ش حتما و فقط یه رانی می شد باشه و... تمام

"A.K"

۱۲.۲.۸۷

فکر می کنم با این نیم ساعتی که تا قبل کلاس نقاشیه وقت دارم چی کار کنم... نهایتا میرم تو اتاق برادر گرام و رو تختش دراز می کشم، حتی تخت خودمم اینقد بهم نمی چسبه گاهی وقتا
.
چشَم میفته به ردیف کتابایی که احتمالن یا در حال خونده شدنن یا تو نوبتن، یه کتاب از سیلویا پلاتم هست یاد اون دختره میفتم که کتاب شعرشو داده بود به خانوم امامی... شروع می کنم به خوندن و به این نتیجه می رسم که وقتی از کلاس برگشتم نه میرم پرسپکتیوای فیاضو می کشم نه میرم سراغ اتوکد و نه حتی تر میرم اسکیس بزنم
.
نمی دونم چرا هروقت هدفون تو گوشمه هرکس سوال آدرسی و غیر آدرسی داره یا هوس حرف زدن میکنه گیر میده به من ، امروز اینقدر دوزش بالا بود که نهایتا بیخیال شدم و آیپاده رو جمع کردم
.
سر کلاس بعد چند جلسه تیکه شنیدن از طرف آقای استاد و اون جمله معروف که از وقتی رفتی دانشگاه خراب(!) شدی، امروز به طرز عجیبی مرحمت فرمودن و گفتن کارت خوب شده البته بعدش انگار طاقت نیاورد برگشت گفت می تونی بعضی جاهاشو از خطوط واضح استفاده کنی منم شروع کردم خیلی ظریف یه خط نازک دور گردنش کشیدم که یهو قلم مو رو برداشت و از یه جایی که اصلا تسلط نداشت به تابلو یه خط کلفت و کج و کوله رو خطم کشید! قیافه جیغمو که دید گفت نگاش کن الان سکته می کنه (شرط می بندم تا آخر این ترم یا من از دستش سکته کنم واسه این کاراش یا اون از دست من به خاطر این بی جرئتیا)، بعدم فرمودن برم کار یکی از بچه ها که پر از جرات و شجاعت بود رو ببینم و یکم خجالت بکشم!
.
این ترم به نتایج جالبی رسیدیم با بچه ها. اول اینکه تابلوهای هرکس یه شباهتای خیلی جالب و عجیبی با خود اون طرف داره. بعدم اینکه از وقتی این کلاسای پرتره شروع شده به طرز بدی شروع کریم به زل زدن به ملت که خب اصولا نتایج عملی خوبی نداره!
.
عاشق این 5شنبه هام... 5شنبه هایی که از ظهر تا عصرش بوی رنگ رو دستمه و شباش طی مراسم قلم مو شویی با تینر اون بوی تند و خالص رنگه تبدیل می شه به بوی سردردآور تینر، ولی همونو هم دوست داریم همچنان
.
خونه که می رسم خودمو میندازم رو همون تخته و شروع میکنم به خوندن... کلی وقت بود که اینقدر حس فهمیدن یه کتابو نداشتم و کلی بیشتر از اون حس هم ذات پنداریمون ارضا شد
.
.
.
هیچ چیز مثل یک استفراغ مشترک نمی تواند یک دوستی مشترک میان دو نفر به وجود آورد
حباب شیشه_ سیلویا پلات

"A.K"

بايگانی وبلاگ