۹.۹.۸۷

داري با يكي حرف مي زني ، خيلي رسمي . يهو انگار هيچي نشنيده برمي گرده ميگه تئاتر بازي مي كني؟ فيزيكت خود اين نقشيه كه الان دانشگاه مي خواد و شماره بده و... تو هي فكر مي كني آخه من شبيه چي ام؟ فردا اس ام اس ميده كه بيا اتود و... تو باز هي فكر مي كني كه شكل چي هستي آخه ... بعد ميري اتود بازيگري بدي همون اول كه يكي ديگه مي بينتت ميگه يه نقش آشپز داريم ، چهره شما خيلي بهش مي خوره! مي فهمي نقش يه آشپزه تو يه كشتيِ، شبيه آشپزِ فيلم دزدان دريايي كارائيب، تئاتر كمديه و آشپزه هم خنگه (قيافه ات شبيه دو نقطه دي ميشه ديگه).

۳۰.۸.۸۷

براي سهراب چند بار مي شود گريست

هميشه، قصه تكراري مگر كم مي شود از غصه هايش

چرا براي من نمي گريي پرنده ي احساسي قرن

و زن اين قصه تكراري

چقدر واقعي تر از آن است كه گريه كني برايش

۲۹.۸.۸۷

روانيم مي كند هجوم خسته مهر

و حمله هاي پي در پي

و عشق كه غرق مي شود زير حرف ها

و بغض كه خسته شده

و درد كه تكراري

و زن كه چهره عبوس و آرايش

چقدر مانده مگر؟

تمام مي شود

و زود رهگذري

قصه تمام

پليس تا كجا

دير مي شود

و جيغ كه مانده

و اشك كه نمي آيد

چقدر قصه تكراري

۲۸.۸.۸۷

اي يگانه جاده هاي بي گذر

اي ستاره ها به واژه هايت سر فرود آورده

و در دستان بي هويت روزگار، نگاهت آرام نگرفته

با سايه ات خورشيد را به خاك بياور

و عظمت كلماتت را براي ديدار هدر نده

بگذار قلبت خاموش شود زير لحظه ها

شايد آتشفشاني كه بيدار نمي شود بي خطر باشد

اما سكوت تو اينچنين ، طوفاني تر است

۲۷.۸.۸۷

فقط بر اساس شنيده ها

ظاهرن در راستاي طرح دفن شهداي گمنام در دانشگاه ها (چرا شهداي گمنام؟ آيا شهداي غير گمنام به دليل مشخص بودن هويتشان استحقاق در دانشگاه دفن شدن را ندارند؟ آيا شهداي گمنام به صرف بي نام بودنشان بيشتر به ملت تعلق دارند؟ آيا خانواده هاي شهداي غير گمنام با اين كار موافقت نمي كنند؟ مگر مشكلي دارد؟) مي خواسته اند(چه كساني؟ اين مطلب را با اطلاعات خود تكميل كنيد) شهيد گمنامي را در پرديس دانشگاه علامه(المپيك) دفن كنند ( البته فعلن دفن كنند تا در موقعت مناسب مثل دانشگاه "علم و صنعت" برايش بارگاه هم بسازند با هزينه اي كه لابد در جاي ديگري از دانشگاه نيازي به آن نيست!) كه با مخالفت رئيس دانشگاه مواجه مي شوند! (چرا شريعتي مخالفت كرده؟)، عده اي از بچه هاي "ايثارگران" در دانشگاه براي اعتراض به مخالفتِ شريعتي امضا جمع مي كردند ( كاش براي عدم صداقت دانشگاه در جمع آوري پول براي كارت كتاب هم يك نفر امضا جمع مي كرد)

كل موضوع مشخص است ، عده اي مي خواستند شهيدي را در دانشگاه دفن كنند كه با مخالفت رئيس دانشگاه مواجه مي شوند و عده ديگري كه با اين كار موافقند مي خواهند اعتراض خود را به گوش رئيس دانشگاه برسانند (در اينجا اين موضوع هم مطرح مي شود كه آيا گوش رئيس دانشگاه در اين مورد خاص شنوا مي شود ؟)

نظر نفر اول: به نظر من دفن كردن شهداي گمنام، يه جور استفاده ي ابزاري از اونهاس و از اعتقاد مردم ، كسايي كه شايد اگه الان بودن خودشون با اين كار موافق نبودند.( واقعن چه كسي حاضر مي شود از خونش براي جلوگيري از يك تحصن دانشجويي استفاده كنند؟ اگر بخاطر قداست حضور زنده شهدا در دانشگاه بايد صداي دانشجو را خاموش كرد پس اين حضور كه ظاهرن فقط از لحاظ فيزيكي معنا دارد بيشتر مختل كننده همين فضاي نه چندان باز دانشگاه نيست ؟)

نظر نفر دوم: شايد ديگه مثل شهيدا زياد نباشه، ولي هست؛ خوب چرا يكي از اين آدم هايي رو كه هنوز هستند نمي گزارند در دانشگاه به جاي آنكه جسد! و پلاكشان را در دانشگاه دفن كنند؟ ( واضح است آن گونه آدم هايي كه شبيه به "آنچه كه از شهيد نشان داده مي شود" هستند، امروزه در هر جاي از جمله دانشگاه ديده مي شود )

كسي كه امضا كرد: 1- بخاطر ديني كه به شهدا داريم (شايد به هر كه انقلابي و جنگي رفته ، فراتر از نتيجه آن و پيامدي كه براي "ما" داشته .چه شهيد شده، چه نه) 2- براي مخالفت با مخالفت شريعتي(موافقت با آنچه شريعتي با آن مخالف است)

شايد در نظر اول مثل با شور و حرارت از تبعيض جنسيتي حرف زدن باشد با مثال "كم اهميت"! عكس گل روي اعلاميه فوت ولي آيا دستاويز قرار دادن هر امر مقدسي(براي توده مردم) كه مي تواند راهگشا باشد صحيح است ؟ تا كجا عوام فريبي دوام مي آورد؟

۱۶.۸.۸۷

تازگي ها سر راهم سيگارهاي روشنِ زيادي جا مانده

يك تابستان طولاني ، شبيه آن خيابان طولانيِ طولاني قصه بچه گي ها ، آقاي كلاه فروش از صبح راه مي افتاد توي يك خيابان طولانيِ طولانيِ طولاني و ... چقدر دلم برايش تنگ شده كه با ميمون ها مسخره اش كنم و بگويم تس تس...

طولاني بودن سكوت هر نوعش كه باشد حواس آدم را پرت مي كند ، تابستان طولاني طولاني هم، آن نمي شود كه دنبالش مي گردي ، نه خانه هنرمندان دارد ، نه ستاره هايي كه تمام نشود هر چقدر بشماري ، نه شوق هر هفته اي كه قبلن بود، درگيري است و در خود گمشدگي ساختگي لوسي كه مي كندت زنداني اي كه خانه هم نماند، گير كرده باشد لاي ديوارها، و موريانه باشد كه جز خودش خوراك پيدا نكرده و ماردوشي كه مغزش دير شده باشد (بيدار كه شدم ديدم سرشانه هايم زخم است ، يادم نيامد فرشته بودنم را، حتمن جاي ماري است پس)

هي توي اين پياده روهاي زرد و نارنجي راه مي روم ، هي به پاييز كه براي من نمي رسد حتي با باران فكر مي كنم،به باران كه پيماني بود براي اينكه امروز نباشيم و اين بودني كه هنوز هست،به داستان اول شرق بنفشه ، هي فكر مي كنم به نوستالژي آينده مان ، رنگ زرد و نارنجي پياده روها كه پاييز نباشد ،آن روزي كه ياد تهران قديم بيفتيم و رنگ هاي مصنوعي اش ، دوده روي حباب چراغهايش ، وحشت گشتهاي ارشادش، ويترين هاي مرزبندي شده ي تيره،خاكستري،سنگين – رنگي ،جلف، زنده اش، به همه پياده روي هاي از سر اجبار، باران هاي نفرت انگيز ... واي اگر روزي رنگ اين پياده روهاي عريض زرد و نارنجي نوستالژي شود ! بچه كه بودم فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نداشته باشيم كه شب انعكاسش بيفتد روي سقف و من شاهزاده و گدا بسازم با موج هايش، هايدي را هم ،هلن كلر را هم ، دوستهاي خيالي ام هم مي آمدند و چه جشني مي شد ، روزگاري بود؛ فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نباشد ، خيلي طول نكشيد، يادم نمي آيد چند سال مي گذرد و ديگر حوض آبي نيست، نگراني هاي بچه گي هايم سر و ته ندارد ، آنقدر طولاني كه از قاصدك هاي جمع شده توي اتاق وقتي رفته بوديم سفر (هنوزم دلم مي خواهد بدانم من كه نبودم خانه، چه خبري آورده بودند) ياد مجله ي سبزمان "قاصدك "هم بيفتم با آن ايده ي دزدي اش .

استاد گرامي مي گويد اينكه وبلاگ مخاطب خاص دارد چرند است ، مهم نيست دليلش اين مفهوم تازه كاستلز(رواني،عاشق كاستلزه آخه) است (mass self communication) يا اينكه وبلاگ صاحاب ها در وبلاگ هاشان التماس مي كنند كامنت بگذاريد، من بيشتر از همه فهميدم اين را، وبلاگ كذايي كه اينجا را خواباند ثابت مي كند كه نخواهي هم انگار خودت يك جوري مي خواهي وگرنه خدا ايميل را براي چي آفريده اصلن (حالا يك فرضيه اي هست كه اوج لذتش به اين خطر كردن است و اينها ها) خلاصه كه با هر دليلي، در كل زمان رسانه هاي خصوصي گذشته است و چه بسا اينجا هم گذر كسي بيفتد كه البته اگر بيايد مي بيند خودش، گويا مخاطب خاص دارد.

نرسيده به دانشگاه زنگ مي زنم به استاد كلاس را لغو مي كنم .( تا يادم نرفته بيا برو پيش "شهلا" سازش را بگير بيا،احيانن چهارشنبه ها تعطيلي ديگه) كلاسِ لغو شده، يعني بعد از افاضات استاد آمارمان از سياست و جنگ و استقلال كه به همه نداشته ها مي ارزد و به درك كه نان هست كسي بخورد؟ و چنگ را كسي نيست كه بزند و البته تخته بازي كنيد ،ايرادي ندارد!.. چند ساعت بيكارم ، يكباري را كه توي آلاچيق پارك بوگندوهِ بوديم يادت مي آيد ، رفتم ديداري تازه كنم با كسي كه بلند بلند شعر مي خواند ( بيشتر دنبال پيرمردي مي گردم كه بخواهد با مفتول اسمم را درست كند ، اينهم جزء پيامدهاي همان دو خط موازي دور شونده است ، چقدر آخر هر مكالمه مي گفتم دوست من تو دوست من نيستي ... ، همانند درختان بلوط/سپيدار؟) پارك ساكت تر از آن است كه پچ پچي حتي ؛ آواز كه جاي خود دارد، نشسته ام با نامجو ، حواسم اما به جيغ زن است پايين دانشكده ، به پليسي كه نيامد ، به نفس زدن هايم ، داغ شدن هايم در آن سرما ، بيشتر به آن همه بي خيالي ها " مهديه چي فكر كردي پس، ايرانه ها!- خوب تو كه كار خودتو كردي - همه جا همين جوريه.... چي ؟ همه جا همين جوريه؟ توي روز روشن ؟" كسي نيست جز دو تا كلاغ عاشق، خنده ام مي گيرد ، دلم بيشتر ، كاش گذار هيچ كدام از كلاغ ها به اوين نيفتد ، اينجا را كه كسي نمي خواند بگذار بگويم چقدر مي ترسم ، خودم كه اوين و اينجا ندارد ، ولي از اين شجاعت بچه ها مي ترسم (آره ... خيلي ها ميگن حماقت ، اين كه به فكر آينده اي باشي ، حقي كه براي توهِ چون انساني ، اينكه براي كسي، بخاطر انسان بودنش، حقش، جنگ كني ... حتمن هم بهت مي گويند افراطي ) برگه را از كيفم در مي آورم ، حواسم هست: نگهبان نيست ، پليس نيست ، به جز همان دو كلاغ عاشق هيچ كس نيست، مي روم پيششان مي نشينم ، مخالفتي نمي كنند ، مي گويم از حقي كه بايد باشد و نيست ، از توهيني كه رسمن به نيمي از كشورم مي شود ، از موضعِ قانونيِ تبعيض ، از كرامت انساني ،‌ ... امضا مي كنند اما گوش نه ، نيم مهم وظيفه ام را انجام نداده بر مي گردم . توي اتوبوس نيم ديگرش را فرياد مي زنم توي گوش پيرزني كه مدام مي خواهد مجابم كند چون سواد ندارد نمي فهمد چه مي گويم و مني كه مي خواهم بدانم اگر ناراضي است و حسرت را از حرفهايش " فقط همينو فهميدم بچه دار شم و بزرگشون كنم، شكر خدا بچه هاي خوبين،... ، هيچي از زندگي نفهميدم، 13 سالم بود اومدم تهران ... زندگي نكردم" درست فهميده ام چرا از چيزي كه مي گويم استقبال نمي كند ؟ شايد روزهايي را ديده كه تظاهرات بوده و مبارزاتي را كه اين قدر مسالمت آميز نبوده و نتيجه اش را، شايد دوست دارد دستم بياندازد كه مي گويد بي سوادم ، امضا بلد نيستم، شايد نمي خواهد اميدوارم كند به حقي كه در اين همه سال زيستن به چشم ديده گرفتني نيست.

رها نمي شوم از درگيري حرفهايي كه در سكوت مي زني

در سكوت مي شود مرگ را هم گفت

بي كه به ميم و را و گاف محتاج باشي

درگير حرفهاي بي واژه كه شدي

رهايي آسان نيست

بايگانی وبلاگ