۸.۱۰.۸۷

چند روزيست كه به بوسه فكر مي كنم


برف كه مي‌آيد ، در‌اثر آنكه نمي دانم ستاره‌ي چندهزاران سالِ نوري پيش از اين مرده است، مي روم به آسمان، تنها مي روم، تاريك مي شود، ترس برم مي دارد، انگار دستي مي خواهد هلم بدهد توي سياهچاله ها، اينجاست كه به بوسه فكر مي كنم، به ديوانه سازها. يقين كه داشته باشي به ناتواني ات در ساختن سپردفاعي، لاجرم به بوسه فكر مي‌كني.

۴.۱۰.۸۷

بالا نيامده از نردبان

بادبان ها كشيده

باد آمده

برد مرا بي هوا.

در هوا

موجها بلند بالا، رسيدن به آسمان

من، آسمان، آب‌ها

گره خورديم بهم

كشتي رفت

من ماندم و درياي آسمان

من و نرديان نيمه،

و يك عمر سر به هوا

غرق شدن.

۲۷.۹.۸۷

هر چي دلم برا اون روزا تنگ مي شد، هي به خودم مي گفتم به درك ، سلكشن هاش كه هست، هي مي‌رفتم روي اون صحنه در موقعيت بد زماني فراني دادنت، هي مي موندم در همين شرايط" تو كار داري ، با من كار نداري " موندن. هي ابله مي شدم تنهايي مي رفتم كه برم تو آلاچيق‌ه ، تنهايي كباب تركي بخورم، نمي رفتم كه ، فقط هي پياده راه مي رفتم ، هي بي خودي مي ‌گفتم ، به درك.

حالا به جاي" به درك" يه چيز تازه ياد گرفتم، انگار دارم بر مي گردم به اون شب زنده داري ها بدون يكي كه بشه يهو بهش ميل زد ، به جاي شلكشنات راديو آوا گوش مي دم، ديگه به اينم فكر نمي كنم كه جان‌شيفته هام گم شده، به اينم فكر نمي كنم كه ...

۲۶.۹.۸۷

هنوز نگاهم مانده روي خرمالوها

درختِ شاهد ماجرا مي داند

نخواستم كه بمانم

اما هميشه هم خواستنِ من مهم نيست

درختِ شاهد ماجرا مي داند

آب، زلالي يك حادثه است

و رود، عمق هر لحظه را خاطره خواهد كرد

و من

به تنهايي سرخ يك بودن اشك آلود معترفم

و من ، درخت خرمالو را

ياد گرفتم،

زندگي كنم.

بايگانی وبلاگ