۲۴.۱.۸۸

چقدر دلم دوباره بودن مي خواهد ؛ و چقدر هراس بودن دوباره ، نمي گذارد نفس بكشم
شبهايم اشك حقيقت كتمان شده ، روزهايم گريه گهگاهي گماني كه راست نيست
پاهايم رهرو راهي كه انتها ندارد ، دستانم راهنماي كودكاني كه سوداي ديگري در سر دارند ، شوق ديگري ، آرزوهاي متفاوت تري
و من هزار بار قسم مي خورم كه به حاشيه ها نمي روم ، به جاودانه ها نمي انديشم
و باز غرق مي شوم در حاشيه ي انديشيدن به بودن در دوردست هاي بي صدا

بايگانی وبلاگ