۲۷.۹.۸۸
in the wind of change
نمی دانم همه چیز به آن روز لعنتی خانه هنرمندان بر میگردد؟ به بی ظرفیتی من در تغییر آدم های زندگی ام؟ به طفره رفتن ها و انکار کردن ها؟ چقدر گذشت 1 سال 2 سال، که تمام این مدت دو دستی گوش ها را گرفته بودم که نکند یک وقت یادم بیاید، آن روز تلخ گس خانه هنرمندان را.
که یادم بیاید آدم است دیگر عوض می شود بعد این همه سال
که یادم بیاید رابطه ها مدام تفییر می کنند بزرگ می شوند می خندند گریه می کنند اما هیچ وقت دکمه پاز نداشتند که از یک جا به بعد دیگر تغییری نباشد که بماند در نقطه اوجش افولی نباشد ترس و هراسی هم.
که یادم بیاید یک تکه از من آن روز زیر درختان جوان و لخت خانه هنرمندان جا ماند.
در رابطه های 3 سال پیشم گیر کردم انگار. همه چیز سر جای خودش بود اصلن و بعد همه چیز با هم فرو ریخت. اعتقاد و اعتماد و اطمینان و هزار تا کلمه الف دار دیگه.
می دانی این درد سریال دیدنم چیست؟ اینکه نه کوه می آیم نه سینما و خرید و دیدن دوستان و... و به جایش همه سریال هایی که ممکن بود رو نشستم و دیدم.
سریال دیدن بهترین بهانه است. بهترین بهانه برای فکر نکردن. برای ماندن در برهوت هپروتی که دیگر دنیا به هیچ جایت نباشد. برای انکار کردن. طفره رفتن و طفره رفتن...
حالا دیگر خودم رو هم انکار می کنم انگار. طفره می روم از خودم از زندگی ام. از این 3 سال لعنتی زندگی ام
من آدم تغییرات بزرگ نبودم هیچ وقت.
3 سال است که گوش ها رو گرفته سوت زنان طفره می روم تا شاید معجزه ای همه چیز رو مثل اولش کند همانطور که باید باشند و نیستند مدام.
امروز که گذشت. اما یک روز باید برویم تمام این خیابان های پر برگ پاییزی رو زیر پاهامان بگیریم و برویم تا آنجا که هیچ بلوطی ردی از شعر جبران نبرده باشد
دلم تنگ است. برای تمام حرف های آرام طولانی.
"A.K"
بهانه بیاور، بهانه بیاور برای دیدار، حالا که شب و روزت را باتوم و کابوس باتوم پر کرده بیا یک جمعه را بی مراسم انقلاب و وحشت در خیابانهایی شهر قدم بزنیم،بیا بعد از همه روزهای دردناک این سال یادمان بیاید که پائیز شده،دیر نیست؟ برای یاداوری؟ چقدر از روزهای زندگی مان دارد می رود، به حسرت؟
دلم تنگ است. برای همه حرفهای آرام طولانی.
مخاطب خاص سر جایش، قلم نوشتن نیست، چیزی عوض شده ، نمی دانم تقصیر آدمهای جدید است؟ تقصیر بی حواسی من، تقصیر این روزها که دیر آمدن یا زود. دوست ندارم درخت بلوط باشم،نیستم که؟،
برای همه روزهای پائیز باید شعر بخوانیم، تا سوز می آید و قلبمان تیر می کشد باید برویم در خیابان و سرود بخوانیم، حال ما با هوای این روزها سازگارتر است، دلت تنگ نشده تو؟
۲۵.۹.۸۸
زمان مي گذشت و مي ديدم كه نيمه شب شهرم براي مرد و زن نا امن است و قانون اگر تغيير كند شايد اشك زني براي جدايي كودكش نريزد ديگر، قرص خوردم و فيلم زايمان در اب ديدم.
ولي امروز دوست داشتم كه مرد بودم، دوست داشتم مرد بودم تا روسري سر مي كردم براي آزادي مجيد توكلي، براي آزادي همه زنان از حجاب اجباري.
ياد بازي هاي كودكي مي افتم، كه گاهي پسرها لباس زنانه نمي پوشيدند، حالا ديگر استادهاي دانشگاه لباس زنانه را تحقبر نمي دانند، نگاه ما كه عوض شود، قانون خودش بايد تغيير كند.
۱۶.۹.۸۸
شرمتان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید..
ساعت 10.5 با یه حال خراب و ناراحت میرسم دانشگاه. بچه ها همه تو محوطه جمع شدن شعار میدن دست می زنن. این همه شور و هیجانو که می بینم حالم خوب میشه اصلن. همون موقع یکی از بچه ها خبر میده که کلاسای بعد از ظهر تعطیله و خوب تر میشم مسلمن.
کم کم میریم جلوی در. حراست درو بسته و به شدت سعی می کنه که اوضاع از کنترل خارج نشه.
بچه ها در ورودی رو با نوار و بادکنک سبز و اعلامیه پر می کنن. تعداد گاردای بیرون مدام زیاد میشه و جمعیت خارج از دانشگاه رو متفرق می کنن.
خیلی آروم همون جلوی در میشینیم رو زمین تا یکی از بچه ها بیانیه رو بخونه. بیانیه عالیه و مدام با شعارهای پرشور بچه ها قطع میشه.
اتوبوسی که جلوی در دانشگاه پارک شده ال استتار و اینا با داد و فریاد بچه ها سریعن جا به جا میشه.
طرفای ظهر امیرکبیریا هم میان در سمت ولیعصر. امیرکبیر و هنر همصدا میشن. در دانشگاهشون رو میشکونن. سوت و کف همه بلند میشه و فریاد بیاین تو بیاین تو بالا می گیره.
بیرون از دانشگاه بین نیروهای خودشون درگیریه و بعد می فهمیم یکی از نیرو انتظامیا با یه لباس شخصی که از دانشجوا فیلم میگرفته درگیر شده و از اون طرفم اونا ریختن سرش..
چند بارم نیروهای ویژشون ریختن تو امیرکبیر و همون جلوی در چند نفرو زدن. بچه های هنریم با اینکه در دانشگاه بسته بود از لای میله ها زده بودن.
این وسط یکی از بچه ها یه بوم آورد که احمدی نژاد و با رنگ روغن کشیده بود و داد یکی از بچه ها برد اون بالا و آتیشش زدن و بسی مایه نشاط شد.
چند تا پوستر دیگه رو هم به همین حالت سوزوندن. یکی از بچه ها هم با یه اسپری سبز رو سر در دانشگاه شعار نوشت و چند تا دیگه هم مشغول عکاسی بودن. جالبه که موقع درگیریا پسره می گفت منو بزن با دوربینم کاری نداشته باش.
داد می زدیم مزدور چقدر گرفتی باتوم (در برخی روایات دوربین هم وارد شده) به دست گرفتی ، و سکه بود که به طرفشون پرت می شد.
تو همین درگیریا کسایی که اون جلو بودن می گفتن یکی از دخترای امیرکبیریو روی زمین کشیدن و بردنش..
بزن بزنا که زیاد شد چند تا از بچه ها به سمت بیرون دانشگاه سنگ انداختن که البته بقیه فورن تحریم کردن این حرکتو. اما اون 2-3 تا سنگ همان و بارش سنگ هایی در ابعاد تخته سنگ از طرف لباس شخصیا به بچه ها همان.. رسمن تا نیم ساعت سنگ بود که میومد طرفمون. آسمونو که نگاه می کردم یه لحظه همه چیز به نظرم یه شوخی کثیف گنده اومد. روز دانشجو اونم تو خود خود دانشگاه. سرمو که آوردم پایین و فهمیدم سر 2 تا از بچه ها شکسته و دارن می برنشون بیمارستان کم کم باورم شد.
از در دانشگاه میام عقب. از خستگی و ضعف می شینم رو زمین و ناباورانه آسمون دانشگاه هنر تهران در روز دانشجو رو نگاه می کنم که چقدر سنگ دارد این بار.
"A.K"
۳.۴.۸۸
اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی..
توپخونه خطو عوض می کنم که بیام هفت تیر. تا سوار می شم میگه ایستگاه هفت تیر توقف نداره.. طالقانی پیاده میشم با این ایده که اگه اوضاع خیلی خراب بود از بهار میرم بالا وگرنه از همون مفتح میرم که ببینم چه خبره.
ظاهرن اوضاع آرومه مفتحو میام بالا.. ده متر به ده متر از این باتوم به دستای کلاهدار وایسادن و جالب اینکه رسمن لباس شخصین.. اونایی که کلاه ندارن، قیافه هاشونو نگاه می کنم باورم نمی شه.. همه جوره هست یه سریشونو انگار الان از مدرسه آورده بودن از بس بچه بودن یه سریشونم بیشتر به عمله ساختمون میخوردن تا پلیس ضد شورش
حالم به هم می خوره.. بقیه راهو با یه بغض گنده و چشمای خیس میرم بالا.. جلوی شیرودی بیست سی نفری تجمع کردن. تو ورزشگاهو میبینم، کردنش پایگاه! پر موتور سوار و وانت سیاه و...
تا برسم به هفت تیر تو همون یه تیکه راه شاید 20-30 تا موتوری باتومی و 5-6 تا وانت سیاه دیدم که این نیروهاشونو عین گوسفند ریختن توش..
میرسم سر کوچه میبینم یه اتوبوس شرکت واحد جلوشه! هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه جوری از اونجا سر درآورده.. میرم جلوتر یه پسره میگه دیدین مردمو میریختن تو اتوبوس که ببرن.. کارم از بغض و گریه گذشته..
نمیتونم با خودم کنار بیام که اینجا همون هفت تیریه که همیشه پر بود از آدمای شاد و خوشحالی که اومدن خرید.. همون جایی که یه هفته پیش پر بود از آدمای سبزی که دنبال حقشون بودن و یادمه اون روز وقتی ما تازه سر کریمخان بودیم و هفت تیر همچنان کلی شلوغ بود، از اون طرف جمعیت تا طرفای انقلاب رسیده بود..
چه کردن با این مردم....
"A.K"
۲۴.۱.۸۸
شبهايم اشك حقيقت كتمان شده ، روزهايم گريه گهگاهي گماني كه راست نيست
پاهايم رهرو راهي كه انتها ندارد ، دستانم راهنماي كودكاني كه سوداي ديگري در سر دارند ، شوق ديگري ، آرزوهاي متفاوت تري
و من هزار بار قسم مي خورم كه به حاشيه ها نمي روم ، به جاودانه ها نمي انديشم
و باز غرق مي شوم در حاشيه ي انديشيدن به بودن در دوردست هاي بي صدا
۸.۱۰.۸۷
چند روزيست كه به بوسه فكر مي كنم
۴.۱۰.۸۷
۲۷.۹.۸۷
هر چي دلم برا اون روزا تنگ مي شد، هي به خودم مي گفتم به درك ، سلكشن هاش كه هست، هي ميرفتم روي اون صحنه در موقعيت بد زماني فراني دادنت، هي مي موندم در همين شرايط" تو كار داري ، با من كار نداري " موندن. هي ابله مي شدم تنهايي مي رفتم كه برم تو آلاچيقه ، تنهايي كباب تركي بخورم، نمي رفتم كه ، فقط هي پياده راه مي رفتم ، هي بي خودي مي گفتم ، به درك.
حالا به جاي" به درك" يه چيز تازه ياد گرفتم، انگار دارم بر مي گردم به اون شب زنده داري ها بدون يكي كه بشه يهو بهش ميل زد ، به جاي شلكشنات راديو آوا گوش مي دم، ديگه به اينم فكر نمي كنم كه جانشيفته هام گم شده، به اينم فكر نمي كنم كه ...
۲۶.۹.۸۷
۹.۹.۸۷
داري با يكي حرف مي زني ، خيلي رسمي . يهو انگار هيچي نشنيده برمي گرده ميگه تئاتر بازي مي كني؟ فيزيكت خود اين نقشيه كه الان دانشگاه مي خواد و شماره بده و... تو هي فكر مي كني آخه من شبيه چي ام؟ فردا اس ام اس ميده كه بيا اتود و... تو باز هي فكر مي كني كه شكل چي هستي آخه ... بعد ميري اتود بازيگري بدي همون اول كه يكي ديگه مي بينتت ميگه يه نقش آشپز داريم ، چهره شما خيلي بهش مي خوره! مي فهمي نقش يه آشپزه تو يه كشتيِ، شبيه آشپزِ فيلم دزدان دريايي كارائيب، تئاتر كمديه و آشپزه هم خنگه (قيافه ات شبيه دو نقطه دي ميشه ديگه).
۳۰.۸.۸۷
۲۹.۸.۸۷
۲۸.۸.۸۷
۲۷.۸.۸۷
فقط بر اساس شنيده ها
ظاهرن در راستاي طرح دفن شهداي گمنام در دانشگاه ها (چرا شهداي گمنام؟ آيا شهداي غير گمنام به دليل مشخص بودن هويتشان استحقاق در دانشگاه دفن شدن را ندارند؟ آيا شهداي گمنام به صرف بي نام بودنشان بيشتر به ملت تعلق دارند؟ آيا خانواده هاي شهداي غير گمنام با اين كار موافقت نمي كنند؟ مگر مشكلي دارد؟) مي خواسته اند(چه كساني؟ اين مطلب را با اطلاعات خود تكميل كنيد) شهيد گمنامي را در پرديس دانشگاه علامه(المپيك) دفن كنند ( البته فعلن دفن كنند تا در موقعت مناسب مثل دانشگاه "علم و صنعت" برايش بارگاه هم بسازند با هزينه اي كه لابد در جاي ديگري از دانشگاه نيازي به آن نيست!) كه با مخالفت رئيس دانشگاه مواجه مي شوند! (چرا شريعتي مخالفت كرده؟)، عده اي از بچه هاي "ايثارگران" در دانشگاه براي اعتراض به مخالفتِ شريعتي امضا جمع مي كردند ( كاش براي عدم صداقت دانشگاه در جمع آوري پول براي كارت كتاب هم يك نفر امضا جمع مي كرد)
كل موضوع مشخص است ، عده اي مي خواستند شهيدي را در دانشگاه دفن كنند كه با مخالفت رئيس دانشگاه مواجه مي شوند و عده ديگري كه با اين كار موافقند مي خواهند اعتراض خود را به گوش رئيس دانشگاه برسانند (در اينجا اين موضوع هم مطرح مي شود كه آيا گوش رئيس دانشگاه در اين مورد خاص شنوا مي شود ؟)
نظر نفر اول: به نظر من دفن كردن شهداي گمنام، يه جور استفاده ي ابزاري از اونهاس و از اعتقاد مردم ، كسايي كه شايد اگه الان بودن خودشون با اين كار موافق نبودند.( واقعن چه كسي حاضر مي شود از خونش براي جلوگيري از يك تحصن دانشجويي استفاده كنند؟ اگر بخاطر قداست حضور زنده شهدا در دانشگاه بايد صداي دانشجو را خاموش كرد پس اين حضور كه ظاهرن فقط از لحاظ فيزيكي معنا دارد بيشتر مختل كننده همين فضاي نه چندان باز دانشگاه نيست ؟)
نظر نفر دوم: شايد ديگه مثل شهيدا زياد نباشه، ولي هست؛ خوب چرا يكي از اين آدم هايي رو كه هنوز هستند نمي گزارند در دانشگاه به جاي آنكه جسد! و پلاكشان را در دانشگاه دفن كنند؟ ( واضح است آن گونه آدم هايي كه شبيه به "آنچه كه از شهيد نشان داده مي شود" هستند، امروزه در هر جاي از جمله دانشگاه ديده مي شود )
كسي كه امضا كرد: 1- بخاطر ديني كه به شهدا داريم (شايد به هر كه انقلابي و جنگي رفته ، فراتر از نتيجه آن و پيامدي كه براي "ما" داشته .چه شهيد شده، چه نه) 2- براي مخالفت با مخالفت شريعتي(موافقت با آنچه شريعتي با آن مخالف است)
شايد در نظر اول مثل با شور و حرارت از تبعيض جنسيتي حرف زدن باشد با مثال "كم اهميت"! عكس گل روي اعلاميه فوت ولي آيا دستاويز قرار دادن هر امر مقدسي(براي توده مردم) كه مي تواند راهگشا باشد صحيح است ؟ تا كجا عوام فريبي دوام مي آورد؟
۱۶.۸.۸۷
تازگي ها سر راهم سيگارهاي روشنِ زيادي جا مانده
يك تابستان طولاني ، شبيه آن خيابان طولانيِ طولاني قصه بچه گي ها ، آقاي كلاه فروش از صبح راه مي افتاد توي يك خيابان طولانيِ طولانيِ طولاني و ... چقدر دلم برايش تنگ شده كه با ميمون ها مسخره اش كنم و بگويم تس تس...
طولاني بودن سكوت هر نوعش كه باشد حواس آدم را پرت مي كند ، تابستان طولاني طولاني هم، آن نمي شود كه دنبالش مي گردي ، نه خانه هنرمندان دارد ، نه ستاره هايي كه تمام نشود هر چقدر بشماري ، نه شوق هر هفته اي كه قبلن بود، درگيري است و در خود گمشدگي ساختگي لوسي كه مي كندت زنداني اي كه خانه هم نماند، گير كرده باشد لاي ديوارها، و موريانه باشد كه جز خودش خوراك پيدا نكرده و ماردوشي كه مغزش دير شده باشد (بيدار كه شدم ديدم سرشانه هايم زخم است ، يادم نيامد فرشته بودنم را، حتمن جاي ماري است پس)
هي توي اين پياده روهاي زرد و نارنجي راه مي روم ، هي به پاييز كه براي من نمي رسد حتي با باران فكر مي كنم،به باران كه پيماني بود براي اينكه امروز نباشيم و اين بودني كه هنوز هست،به داستان اول شرق بنفشه ، هي فكر مي كنم به نوستالژي آينده مان ، رنگ زرد و نارنجي پياده روها كه پاييز نباشد ،آن روزي كه ياد تهران قديم بيفتيم و رنگ هاي مصنوعي اش ، دوده روي حباب چراغهايش ، وحشت گشتهاي ارشادش، ويترين هاي مرزبندي شده ي تيره،خاكستري،سنگين – رنگي ،جلف، زنده اش، به همه پياده روي هاي از سر اجبار، باران هاي نفرت انگيز ... واي اگر روزي رنگ اين پياده روهاي عريض زرد و نارنجي نوستالژي شود ! بچه كه بودم فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نداشته باشيم كه شب انعكاسش بيفتد روي سقف و من شاهزاده و گدا بسازم با موج هايش، هايدي را هم ،هلن كلر را هم ، دوستهاي خيالي ام هم مي آمدند و چه جشني مي شد ، روزگاري بود؛ فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نباشد ، خيلي طول نكشيد، يادم نمي آيد چند سال مي گذرد و ديگر حوض آبي نيست، نگراني هاي بچه گي هايم سر و ته ندارد ، آنقدر طولاني كه از قاصدك هاي جمع شده توي اتاق وقتي رفته بوديم سفر (هنوزم دلم مي خواهد بدانم من كه نبودم خانه، چه خبري آورده بودند) ياد مجله ي سبزمان "قاصدك "هم بيفتم با آن ايده ي دزدي اش .
استاد گرامي مي گويد اينكه وبلاگ مخاطب خاص دارد چرند است ، مهم نيست دليلش اين مفهوم تازه كاستلز(رواني،عاشق كاستلزه آخه) است (mass self communication) يا اينكه وبلاگ صاحاب ها در وبلاگ هاشان التماس مي كنند كامنت بگذاريد، من بيشتر از همه فهميدم اين را، وبلاگ كذايي كه اينجا را خواباند ثابت مي كند كه نخواهي هم انگار خودت يك جوري مي خواهي وگرنه خدا ايميل را براي چي آفريده اصلن (حالا يك فرضيه اي هست كه اوج لذتش به اين خطر كردن است و اينها ها) خلاصه كه با هر دليلي، در كل زمان رسانه هاي خصوصي گذشته است و چه بسا اينجا هم گذر كسي بيفتد كه البته اگر بيايد مي بيند خودش، گويا مخاطب خاص دارد.
نرسيده به دانشگاه زنگ مي زنم به استاد كلاس را لغو مي كنم .( تا يادم نرفته بيا برو پيش "شهلا" سازش را بگير بيا،احيانن چهارشنبه ها تعطيلي ديگه) كلاسِ لغو شده، يعني بعد از افاضات استاد آمارمان از سياست و جنگ و استقلال كه به همه نداشته ها مي ارزد و به درك كه نان هست كسي بخورد؟ و چنگ را كسي نيست كه بزند و البته تخته بازي كنيد ،ايرادي ندارد!.. چند ساعت بيكارم ، يكباري را كه توي آلاچيق پارك بوگندوهِ بوديم يادت مي آيد ، رفتم ديداري تازه كنم با كسي كه بلند بلند شعر مي خواند ( بيشتر دنبال پيرمردي مي گردم كه بخواهد با مفتول اسمم را درست كند ، اينهم جزء پيامدهاي همان دو خط موازي دور شونده است ، چقدر آخر هر مكالمه مي گفتم دوست من تو دوست من نيستي ... ، همانند درختان بلوط/سپيدار؟) پارك ساكت تر از آن است كه پچ پچي حتي ؛ آواز كه جاي خود دارد، نشسته ام با نامجو ، حواسم اما به جيغ زن است پايين دانشكده ، به پليسي كه نيامد ، به نفس زدن هايم ، داغ شدن هايم در آن سرما ، بيشتر به آن همه بي خيالي ها " مهديه چي فكر كردي پس، ايرانه ها!- خوب تو كه كار خودتو كردي - همه جا همين جوريه.... چي ؟ همه جا همين جوريه؟ توي روز روشن ؟" كسي نيست جز دو تا كلاغ عاشق، خنده ام مي گيرد ، دلم بيشتر ، كاش گذار هيچ كدام از كلاغ ها به اوين نيفتد ، اينجا را كه كسي نمي خواند بگذار بگويم چقدر مي ترسم ، خودم كه اوين و اينجا ندارد ، ولي از اين شجاعت بچه ها مي ترسم (آره ... خيلي ها ميگن حماقت ، اين كه به فكر آينده اي باشي ، حقي كه براي توهِ چون انساني ، اينكه براي كسي، بخاطر انسان بودنش، حقش، جنگ كني ... حتمن هم بهت مي گويند افراطي ) برگه را از كيفم در مي آورم ، حواسم هست: نگهبان نيست ، پليس نيست ، به جز همان دو كلاغ عاشق هيچ كس نيست، مي روم پيششان مي نشينم ، مخالفتي نمي كنند ، مي گويم از حقي كه بايد باشد و نيست ، از توهيني كه رسمن به نيمي از كشورم مي شود ، از موضعِ قانونيِ تبعيض ، از كرامت انساني ، ... امضا مي كنند اما گوش نه ، نيم مهم وظيفه ام را انجام نداده بر مي گردم . توي اتوبوس نيم ديگرش را فرياد مي زنم توي گوش پيرزني كه مدام مي خواهد مجابم كند چون سواد ندارد نمي فهمد چه مي گويم و مني كه مي خواهم بدانم اگر ناراضي است و حسرت را از حرفهايش " فقط همينو فهميدم بچه دار شم و بزرگشون كنم، شكر خدا بچه هاي خوبين،... ، هيچي از زندگي نفهميدم، 13 سالم بود اومدم تهران ... زندگي نكردم" درست فهميده ام چرا از چيزي كه مي گويم استقبال نمي كند ؟ شايد روزهايي را ديده كه تظاهرات بوده و مبارزاتي را كه اين قدر مسالمت آميز نبوده و نتيجه اش را، شايد دوست دارد دستم بياندازد كه مي گويد بي سوادم ، امضا بلد نيستم، شايد نمي خواهد اميدوارم كند به حقي كه در اين همه سال زيستن به چشم ديده گرفتني نيست.
۱۳.۲.۸۷
دلم یه روز کاملن تابستونیو می خواد که صبحاش جرات نداشته باشم کلمو از زیر پتو بیارم بیرون و فقط گاهی پاهامو یواشکی بیارم بیرون که از سردی هوای اون ور پتو مطمئن بشه، اون وقت بعد یه ساعت این ور اون ور شدن کم کم بیام بیرون و یه صبحانه مفصل بخورم و هی سعی کنم به روی خودم نیارم که قرار بود دیگه از امروز قبل 10 از خواب پاشم و صبحانمو تو وقت ناهار و ناهارو تو وقت عصرونه نخورم
بعد کلی فکر کنم بین نقاشی و بیرون رفتن و کتاب و فیلم کدومو انتخاب کنم
آخرش بساط نقاشیو پهن کنم وآهنگای مناسب مود اون روزو آماده کنم و تا بعد از ظهر یه ضرب بشینم پای نقاشیه و اصلنم نفهمم که چه جوری اینقدر زود گذشت
بعد احتمالن از اونجایی که چیزی به عنوان ناهار پیدا نمیشه ناهاره رو در کمال شرمندگی خودم با یه چیزی تو مایه های تخم مرغ برگزار می کنم و بعد وارد مرحله ی کاملا تابستونی ماجرا میشم که همانا تنظیم کردن باد کولر روی تخته و بعدش دراز کشیدن روی تخت و کتاب خوندن و گاهی هم خوابیدن
سعی می کنم تا شبو یه جور بگذرونم که مراسم فیلم دیدن حتما تو شب برگزار شه
اوه... دلم اون بدمینتونای بعد شامو هم می خواد که اختتامیه ش حتما و فقط یه رانی می شد باشه و... تمام
"A.K"
۱۲.۲.۸۷
.
چشَم میفته به ردیف کتابایی که احتمالن یا در حال خونده شدنن یا تو نوبتن، یه کتاب از سیلویا پلاتم هست یاد اون دختره میفتم که کتاب شعرشو داده بود به خانوم امامی... شروع می کنم به خوندن و به این نتیجه می رسم که وقتی از کلاس برگشتم نه میرم پرسپکتیوای فیاضو می کشم نه میرم سراغ اتوکد و نه حتی تر میرم اسکیس بزنم
.
نمی دونم چرا هروقت هدفون تو گوشمه هرکس سوال آدرسی و غیر آدرسی داره یا هوس حرف زدن میکنه گیر میده به من ، امروز اینقدر دوزش بالا بود که نهایتا بیخیال شدم و آیپاده رو جمع کردم
.
سر کلاس بعد چند جلسه تیکه شنیدن از طرف آقای استاد و اون جمله معروف که از وقتی رفتی دانشگاه خراب(!) شدی، امروز به طرز عجیبی مرحمت فرمودن و گفتن کارت خوب شده البته بعدش انگار طاقت نیاورد برگشت گفت می تونی بعضی جاهاشو از خطوط واضح استفاده کنی منم شروع کردم خیلی ظریف یه خط نازک دور گردنش کشیدم که یهو قلم مو رو برداشت و از یه جایی که اصلا تسلط نداشت به تابلو یه خط کلفت و کج و کوله رو خطم کشید! قیافه جیغمو که دید گفت نگاش کن الان سکته می کنه (شرط می بندم تا آخر این ترم یا من از دستش سکته کنم واسه این کاراش یا اون از دست من به خاطر این بی جرئتیا)، بعدم فرمودن برم کار یکی از بچه ها که پر از جرات و شجاعت بود رو ببینم و یکم خجالت بکشم!
.
این ترم به نتایج جالبی رسیدیم با بچه ها. اول اینکه تابلوهای هرکس یه شباهتای خیلی جالب و عجیبی با خود اون طرف داره. بعدم اینکه از وقتی این کلاسای پرتره شروع شده به طرز بدی شروع کریم به زل زدن به ملت که خب اصولا نتایج عملی خوبی نداره!
.
عاشق این 5شنبه هام... 5شنبه هایی که از ظهر تا عصرش بوی رنگ رو دستمه و شباش طی مراسم قلم مو شویی با تینر اون بوی تند و خالص رنگه تبدیل می شه به بوی سردردآور تینر، ولی همونو هم دوست داریم همچنان
.
خونه که می رسم خودمو میندازم رو همون تخته و شروع میکنم به خوندن... کلی وقت بود که اینقدر حس فهمیدن یه کتابو نداشتم و کلی بیشتر از اون حس هم ذات پنداریمون ارضا شد
.
.
.
هیچ چیز مثل یک استفراغ مشترک نمی تواند یک دوستی مشترک میان دو نفر به وجود آورد
حباب شیشه_ سیلویا پلات
"A.K"