"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.. "
توپخونه خطو عوض می کنم که بیام هفت تیر. تا سوار می شم میگه ایستگاه هفت تیر توقف نداره.. طالقانی پیاده میشم با این ایده که اگه اوضاع خیلی خراب بود از بهار میرم بالا وگرنه از همون مفتح میرم که ببینم چه خبره.
ظاهرن اوضاع آرومه مفتحو میام بالا.. ده متر به ده متر از این باتوم به دستای کلاهدار وایسادن و جالب اینکه رسمن لباس شخصین.. اونایی که کلاه ندارن، قیافه هاشونو نگاه می کنم باورم نمی شه.. همه جوره هست یه سریشونو انگار الان از مدرسه آورده بودن از بس بچه بودن یه سریشونم بیشتر به عمله ساختمون میخوردن تا پلیس ضد شورش
حالم به هم می خوره.. بقیه راهو با یه بغض گنده و چشمای خیس میرم بالا.. جلوی شیرودی بیست سی نفری تجمع کردن. تو ورزشگاهو میبینم، کردنش پایگاه! پر موتور سوار و وانت سیاه و...
تا برسم به هفت تیر تو همون یه تیکه راه شاید 20-30 تا موتوری باتومی و 5-6 تا وانت سیاه دیدم که این نیروهاشونو عین گوسفند ریختن توش..
میرسم سر کوچه میبینم یه اتوبوس شرکت واحد جلوشه! هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه جوری از اونجا سر درآورده.. میرم جلوتر یه پسره میگه دیدین مردمو میریختن تو اتوبوس که ببرن.. کارم از بغض و گریه گذشته..
نمیتونم با خودم کنار بیام که اینجا همون هفت تیریه که همیشه پر بود از آدمای شاد و خوشحالی که اومدن خرید.. همون جایی که یه هفته پیش پر بود از آدمای سبزی که دنبال حقشون بودن و یادمه اون روز وقتی ما تازه سر کریمخان بودیم و هفت تیر همچنان کلی شلوغ بود، از اون طرف جمعیت تا طرفای انقلاب رسیده بود..
چه کردن با این مردم....
"A.K"
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
همه اینا رو تو بهارستان چهارشنبه ای دیدم
چه کردن با این مردم
روزی می رسه که درد این روزها رو فراموش کنیم؟
ارسال یک نظر