۱۶.۸.۸۷

تازگي ها سر راهم سيگارهاي روشنِ زيادي جا مانده

يك تابستان طولاني ، شبيه آن خيابان طولانيِ طولاني قصه بچه گي ها ، آقاي كلاه فروش از صبح راه مي افتاد توي يك خيابان طولانيِ طولانيِ طولاني و ... چقدر دلم برايش تنگ شده كه با ميمون ها مسخره اش كنم و بگويم تس تس...

طولاني بودن سكوت هر نوعش كه باشد حواس آدم را پرت مي كند ، تابستان طولاني طولاني هم، آن نمي شود كه دنبالش مي گردي ، نه خانه هنرمندان دارد ، نه ستاره هايي كه تمام نشود هر چقدر بشماري ، نه شوق هر هفته اي كه قبلن بود، درگيري است و در خود گمشدگي ساختگي لوسي كه مي كندت زنداني اي كه خانه هم نماند، گير كرده باشد لاي ديوارها، و موريانه باشد كه جز خودش خوراك پيدا نكرده و ماردوشي كه مغزش دير شده باشد (بيدار كه شدم ديدم سرشانه هايم زخم است ، يادم نيامد فرشته بودنم را، حتمن جاي ماري است پس)

هي توي اين پياده روهاي زرد و نارنجي راه مي روم ، هي به پاييز كه براي من نمي رسد حتي با باران فكر مي كنم،به باران كه پيماني بود براي اينكه امروز نباشيم و اين بودني كه هنوز هست،به داستان اول شرق بنفشه ، هي فكر مي كنم به نوستالژي آينده مان ، رنگ زرد و نارنجي پياده روها كه پاييز نباشد ،آن روزي كه ياد تهران قديم بيفتيم و رنگ هاي مصنوعي اش ، دوده روي حباب چراغهايش ، وحشت گشتهاي ارشادش، ويترين هاي مرزبندي شده ي تيره،خاكستري،سنگين – رنگي ،جلف، زنده اش، به همه پياده روي هاي از سر اجبار، باران هاي نفرت انگيز ... واي اگر روزي رنگ اين پياده روهاي عريض زرد و نارنجي نوستالژي شود ! بچه كه بودم فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نداشته باشيم كه شب انعكاسش بيفتد روي سقف و من شاهزاده و گدا بسازم با موج هايش، هايدي را هم ،هلن كلر را هم ، دوستهاي خيالي ام هم مي آمدند و چه جشني مي شد ، روزگاري بود؛ فكر مي كردم به روزي كه ديگر حوض آبي نباشد ، خيلي طول نكشيد، يادم نمي آيد چند سال مي گذرد و ديگر حوض آبي نيست، نگراني هاي بچه گي هايم سر و ته ندارد ، آنقدر طولاني كه از قاصدك هاي جمع شده توي اتاق وقتي رفته بوديم سفر (هنوزم دلم مي خواهد بدانم من كه نبودم خانه، چه خبري آورده بودند) ياد مجله ي سبزمان "قاصدك "هم بيفتم با آن ايده ي دزدي اش .

استاد گرامي مي گويد اينكه وبلاگ مخاطب خاص دارد چرند است ، مهم نيست دليلش اين مفهوم تازه كاستلز(رواني،عاشق كاستلزه آخه) است (mass self communication) يا اينكه وبلاگ صاحاب ها در وبلاگ هاشان التماس مي كنند كامنت بگذاريد، من بيشتر از همه فهميدم اين را، وبلاگ كذايي كه اينجا را خواباند ثابت مي كند كه نخواهي هم انگار خودت يك جوري مي خواهي وگرنه خدا ايميل را براي چي آفريده اصلن (حالا يك فرضيه اي هست كه اوج لذتش به اين خطر كردن است و اينها ها) خلاصه كه با هر دليلي، در كل زمان رسانه هاي خصوصي گذشته است و چه بسا اينجا هم گذر كسي بيفتد كه البته اگر بيايد مي بيند خودش، گويا مخاطب خاص دارد.

نرسيده به دانشگاه زنگ مي زنم به استاد كلاس را لغو مي كنم .( تا يادم نرفته بيا برو پيش "شهلا" سازش را بگير بيا،احيانن چهارشنبه ها تعطيلي ديگه) كلاسِ لغو شده، يعني بعد از افاضات استاد آمارمان از سياست و جنگ و استقلال كه به همه نداشته ها مي ارزد و به درك كه نان هست كسي بخورد؟ و چنگ را كسي نيست كه بزند و البته تخته بازي كنيد ،ايرادي ندارد!.. چند ساعت بيكارم ، يكباري را كه توي آلاچيق پارك بوگندوهِ بوديم يادت مي آيد ، رفتم ديداري تازه كنم با كسي كه بلند بلند شعر مي خواند ( بيشتر دنبال پيرمردي مي گردم كه بخواهد با مفتول اسمم را درست كند ، اينهم جزء پيامدهاي همان دو خط موازي دور شونده است ، چقدر آخر هر مكالمه مي گفتم دوست من تو دوست من نيستي ... ، همانند درختان بلوط/سپيدار؟) پارك ساكت تر از آن است كه پچ پچي حتي ؛ آواز كه جاي خود دارد، نشسته ام با نامجو ، حواسم اما به جيغ زن است پايين دانشكده ، به پليسي كه نيامد ، به نفس زدن هايم ، داغ شدن هايم در آن سرما ، بيشتر به آن همه بي خيالي ها " مهديه چي فكر كردي پس، ايرانه ها!- خوب تو كه كار خودتو كردي - همه جا همين جوريه.... چي ؟ همه جا همين جوريه؟ توي روز روشن ؟" كسي نيست جز دو تا كلاغ عاشق، خنده ام مي گيرد ، دلم بيشتر ، كاش گذار هيچ كدام از كلاغ ها به اوين نيفتد ، اينجا را كه كسي نمي خواند بگذار بگويم چقدر مي ترسم ، خودم كه اوين و اينجا ندارد ، ولي از اين شجاعت بچه ها مي ترسم (آره ... خيلي ها ميگن حماقت ، اين كه به فكر آينده اي باشي ، حقي كه براي توهِ چون انساني ، اينكه براي كسي، بخاطر انسان بودنش، حقش، جنگ كني ... حتمن هم بهت مي گويند افراطي ) برگه را از كيفم در مي آورم ، حواسم هست: نگهبان نيست ، پليس نيست ، به جز همان دو كلاغ عاشق هيچ كس نيست، مي روم پيششان مي نشينم ، مخالفتي نمي كنند ، مي گويم از حقي كه بايد باشد و نيست ، از توهيني كه رسمن به نيمي از كشورم مي شود ، از موضعِ قانونيِ تبعيض ، از كرامت انساني ،‌ ... امضا مي كنند اما گوش نه ، نيم مهم وظيفه ام را انجام نداده بر مي گردم . توي اتوبوس نيم ديگرش را فرياد مي زنم توي گوش پيرزني كه مدام مي خواهد مجابم كند چون سواد ندارد نمي فهمد چه مي گويم و مني كه مي خواهم بدانم اگر ناراضي است و حسرت را از حرفهايش " فقط همينو فهميدم بچه دار شم و بزرگشون كنم، شكر خدا بچه هاي خوبين،... ، هيچي از زندگي نفهميدم، 13 سالم بود اومدم تهران ... زندگي نكردم" درست فهميده ام چرا از چيزي كه مي گويم استقبال نمي كند ؟ شايد روزهايي را ديده كه تظاهرات بوده و مبارزاتي را كه اين قدر مسالمت آميز نبوده و نتيجه اش را، شايد دوست دارد دستم بياندازد كه مي گويد بي سوادم ، امضا بلد نيستم، شايد نمي خواهد اميدوارم كند به حقي كه در اين همه سال زيستن به چشم ديده گرفتني نيست.

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ