۲۵.۹.۸۸

هيچ وقت دلم نخواسته بود مرد باشم، نه وقتي نيمه شب هواي خيابان گردي به سرم مي زد، نه وقتي فشار اجبار روسري آزارم مي داد، نه وقتي هر ماه درد تا ماه فريادم را مي برد ، نه وقتي فيلم مستند زايمان ديدم، نه حتي بعد ديدن اشك زناني كه بعد ماه ها سرگرداني در دادگاه ها به حق خود نرسيده بودند، نه وقتي رنج مادر بودن را در چشم هاي مادر ديدم.
زمان مي گذشت و مي ديدم كه نيمه شب شهرم براي مرد و زن نا امن است و قانون اگر تغيير كند شايد اشك زني براي جدايي كودكش نريزد ديگر، قرص خوردم و فيلم زايمان در اب ديدم.
ولي امروز دوست داشتم كه مرد بودم، دوست داشتم مرد بودم تا روسري سر مي كردم براي آزادي مجيد توكلي، براي آزادي همه زنان از حجاب اجباري.

ياد بازي هاي كودكي مي افتم، كه گاهي پسرها لباس زنانه نمي پوشيدند، حالا ديگر استادهاي دانشگاه لباس زنانه را تحقبر نمي دانند، نگاه ما كه عوض شود، قانون خودش بايد تغيير كند.

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ