۷.۵.۸۶

یه تاب بود وسط یه حیاط پر از درخت که اون قدر شاخه هاشون زیاد و بلند بودن که آسمون لکه لکه دیده می شد و روی زمین تکه تکه لکه های نور بود، یه فضای شدیداً نقاشیایی از نوع امپرسیونیستیش. و من اون وسط خوابیده بودم و فکر می کردم، انگار افتادم وسط نقاشی رنوار یا شایدم مونه، با همون لکه نورها و همون طراوت رنگ ها
سقوط کامو رو می خوندم و فکر می کردم به همه ی اون چیزایی که می خوام باشم و نیستم ، به همه ی اون چیزایی که بقیه فکر می کنند هستم و نیستم
.
.
.
کاش اینجا هم یه تابلوی نقاشی داشت که می شد گاهی آدم خودشو بندازه توش !

"A.K"

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ