۳۱.۴.۸۶

شاید هم باید نقاش می بودم و از این پنجره خاک گرفته و کثیف سقوط همه خودم را می کشیدم و دست های نجس آن کافری را که سحر دست نمی داد با او و بعضی چیز های دیگر که شبیهند به آغوش و اسلحه و خون و اشک و دار و شاید هم نباید نقاش می بودم و فقط باید فکر می کردم به دستان آن نقاش پیری که غروب پاییز آن سال را می کشید
M.F

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ