۲.۶.۸۶

و آن رهایی برتر که نمی رسد را بهانه می کنم و برای نبودنت اشک می ریزم و به آن ذره های نور که حصار درختان بلند را کنار زدند و به چشمان خیره ام رسیدند چنگ می زنم . این نسیم تهی را در نیمه شب بیابانی سرد نمی خواهم بگذار طوفان وحشی بوسه های خورشید صبح برسد و داغی روز مرا روی شنزار کویر حک کند. جوانه های دور لبخند را یادت هست . من از حضور یاد فصل های دیگر بیزارم ، مدام در تداوم آن روزها زندگی می کنم و یک ملودی آرام قناری وار برای رقص جاری اشک هایم کافی است .

یه وقتی که دچار مثلا دغدغه بشی میگی
خاموشی خورشید را به حکم آسمان پذیرفتم ، یگانه ستاره ام را چرا گرفته اند از من ؟
سراغ تکه پاره های روحم را از کدام مهاجر بی خبری بگیرم دیگر؟
نوازش ابدی باد را که درون من می دمد چرا سماجت کنم و نادیده بگیرم ؟
مرا نسیم می دهد روزگار چرا عصیان بیهوده ی من طوفان می خواهد ؟
بعد با افسانه 1900 که افسون بشی می فهمی:
"مردمی که تو خشکی زندگی می کنند وقتشون رو با این چراها تلف می کنند"

حالا چرا من دریا ندارم؟


و شور تازه ی زندگی مرا دوباره به اوج لحظه های پر از ستاره برده است . این حس پر از لبخند که قفس های شکنجه را می شکند و عذلب را از دور تنم باز می کند با یک نسیم خنک خنک که از پنجره می آیدو لای موهای آشفته من آرام می گیرد دوباره آمده و زنگ آشنای ساعت بزرگ میدان به شب نزدیکم می کند و آرامش یکرنگ که نگاه گم می شود در آن .
چه سبزه های تازه ای که از بوی جاودانه دهکده پرم کرده اند و از تمام درختهاصدای لانه های جدید جاری است و باز پرنده های مهاجر بیشتر کنار خواب صبح ما نغمه می خوانند و رنگ توی کوچه خاکی کنار جوی پر آب زنده می رقصد و سرنوشت آب که در انتهای کوچه کوچک تمام نمی شود و ان طرف دیوار هنوز به غربت باغ ها زلالی اش جاری است .
ببخشید این حس من انگار یه خورده عقب موندس چون فکر کنم این مال بهار بوده.
M.F

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ