چه دور مانده اي
گام به گام در ستاره ها گشته ام
راه شيري را برق انداخته اي و رفته اي
دورتر هم نمي شود صدايت كرد
ميان حصارهاي تاريكي كه صدا را مي بلعند؛
در سكوت كهكشاني اين روزها
كه پر از ستاره هاي تازه است
و وحشت تاريكيِ عبوس تمام شده
و رفتنت باور همه ي نور و ظلمت اطراف
صدايت كردن بيهودگي فرياد است،
فرقي نمي كند طلايه دار كدام لشكري
دور هم كه باشي
ردپايت بر سينه ي آسمان مي درخشد
و زير حسرت و شوق هميشه
چشمهايم خيره مي ماند به ستاره اي كه نشانه ات بود
به درخششي كه رنگ روزهاي بودنت را دارد
اينجا ،
شب و روزش پر از درخشش نگاه توست
اعتراف نكردم كه ،حسرت نگيرد كناره هاي دلت را
وگرنه شيپور رسوايي من را روزگار زده بود
.
"M.F"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر