۲۷.۱.۸۷

"نيمه شبي با سوسك و باقالي "
نيمه شب با خواب جانور مرموزي كه با آن قيافه كرم وار كريه اش فريبم داده بود و با صميميتي چندش انگيز به دستم چسپيده بود بيدار شدم. خوابم نمي برد مثل هزار بار پيش . خوابم نمي برد و هيچ كار نكردن مرا به انديشه ي تك گزينه ي هميشگي مي برد. غريزه وار يا تجربه وار مي دانم بغض را در نطفه خفه كني از آن همه عواقب شوم و غير شوم بعدش مصون مي شوي و نيمه شب چگونه مي توان بغض را ناديده گرفت ؟ سراغ كدام تفريح نيمه شبانه رفت كه بي شباهت باشد به تك تك آن نقاط حساس و مبهم روزگاري كه جوانه زدن را داشتي مي پژمردي . خوب يه راهي بود و من 5 ساعت تمام راه هاي زيادي براي نيمه شب هايم اختراع كردم كه بوي اشك و خون ندهد و مرگ درمي زند استاد كبير اين بار رنگي نشد و اين بازي هاي لوس بلاگستان اگر اين قدر خنده دار نبود شايد من هرگز كشف نمي كردم كه مي شود در خاموشي شب يك ظرف باقالي را با نمك و سركه جلويت بذاري و فقط با حس لامسه گشنگي شام نخوردنت را جبران كني و اگر يكي را پوست كندي و خوردي و به اين نتيجه رسيدي كه چه سفته مي تواني تا صبح نظريه پردازي كني كه شايد در اين تاريكي سوسكي در ظرف نشسته و از بد سرنوشتش تو دستت را گذاشتي رويش و به اين سياه در سياهي مانده خاتمه دادي و شايد ... در ادامه تا صبح به جاي سوسك هزار تا جانور ديگر را هم جايگزين مي كني و تا خرس و نهنگ هم پيش بروي مسئله اي نيست . به هر حال باقالي يا سوسك يا سمور آبي ديگر در شكمت به سلامت خوابيده و تا ابد مي ماني در اين انديشه كه آيا شبي از بيخوابي سوسك خورده اي ؟ ( در اينجا من به اين نتيجه رسيدم كه مي تونستم پوستش رو نگاه كنم ولي خوب تا صبح كه به اين نتيجه نرسيدم و الان هم كه رسيدم آشغالاشو ريختم دور ديگه)

"M.F"

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ