۲۷.۱.۸۷

"خاطره ي خيالي"

گاهي شب را كه بيدار مانده ام در شكست هاي پر درد
رقص را كه از پاي افتاده ام نزديك پنجره هاي طوفاني
در هيجان ديوانگي وا‍‍ژه هايي كه برجاي مانده
اشك كه مي ريزم زير آوار هميشگي آشفتگي
گريه كه مي كنم براي لحظه هاي رفته سكوت
در غمگين ترين و ناب ترين افسردگي هاي گاه گاه
ناگهان يادم مي افتد كه انگار چيزي اشتباه شده
اينكه رفته باشي و تنها ستاره من هم افتاده باشد در آن دورها
اينكه در التماس هاي طولاني شبانه ام هيچ ندايي نشنيده باشم
اينكه در نبودنت از جاي پاي ديگري نرفته ام
اينكه چشمانم را بسته ام كه برقش را كلاغ ندزدد
اينكه مستي را به در و ديوار خورده باشم و در جوي هاي سرگرداني خوابيده باشم
اينكه چند صباحي در خفقان حتي صبح هم مرده باشم
اينكه جنازه ام را وقتي زير دستان ملتهبي مي رقصيده يافته باشند
اينكه خدا را بنشينم و بگويم بيا اينجا بهشت يا جهنم يك دم با ما باش
انگار در مدهوشي بافته باشم با خود و مرثيه سروده باشم و
در توهم روزگار رفته اي كه بي شك نرفته يا شايد رفته بي صدا و ... يا در واقعيت اگر ...
عادت كرده ام در سايه بودن را مبهوت بمانم هر چند آفتاب بتابد

"M.F"

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ