۲۷.۹.۸۷

هر چي دلم برا اون روزا تنگ مي شد، هي به خودم مي گفتم به درك ، سلكشن هاش كه هست، هي مي‌رفتم روي اون صحنه در موقعيت بد زماني فراني دادنت، هي مي موندم در همين شرايط" تو كار داري ، با من كار نداري " موندن. هي ابله مي شدم تنهايي مي رفتم كه برم تو آلاچيق‌ه ، تنهايي كباب تركي بخورم، نمي رفتم كه ، فقط هي پياده راه مي رفتم ، هي بي خودي مي ‌گفتم ، به درك.

حالا به جاي" به درك" يه چيز تازه ياد گرفتم، انگار دارم بر مي گردم به اون شب زنده داري ها بدون يكي كه بشه يهو بهش ميل زد ، به جاي شلكشنات راديو آوا گوش مي دم، ديگه به اينم فكر نمي كنم كه جان‌شيفته هام گم شده، به اينم فكر نمي كنم كه ...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

دل من هم تنگ می شود گاه و بی گاه برای خیلی چیزها اما به درک خودش آخر خسته خواهد شد

بايگانی وبلاگ