ساعت 10.5 با یه حال خراب و ناراحت میرسم دانشگاه. بچه ها همه تو محوطه جمع شدن شعار میدن دست می زنن. این همه شور و هیجانو که می بینم حالم خوب میشه اصلن. همون موقع یکی از بچه ها خبر میده که کلاسای بعد از ظهر تعطیله و خوب تر میشم مسلمن.
کم کم میریم جلوی در. حراست درو بسته و به شدت سعی می کنه که اوضاع از کنترل خارج نشه.
بچه ها در ورودی رو با نوار و بادکنک سبز و اعلامیه پر می کنن. تعداد گاردای بیرون مدام زیاد میشه و جمعیت خارج از دانشگاه رو متفرق می کنن.
خیلی آروم همون جلوی در میشینیم رو زمین تا یکی از بچه ها بیانیه رو بخونه. بیانیه عالیه و مدام با شعارهای پرشور بچه ها قطع میشه.
اتوبوسی که جلوی در دانشگاه پارک شده ال استتار و اینا با داد و فریاد بچه ها سریعن جا به جا میشه.
طرفای ظهر امیرکبیریا هم میان در سمت ولیعصر. امیرکبیر و هنر همصدا میشن. در دانشگاهشون رو میشکونن. سوت و کف همه بلند میشه و فریاد بیاین تو بیاین تو بالا می گیره.
بیرون از دانشگاه بین نیروهای خودشون درگیریه و بعد می فهمیم یکی از نیرو انتظامیا با یه لباس شخصی که از دانشجوا فیلم میگرفته درگیر شده و از اون طرفم اونا ریختن سرش..
چند بارم نیروهای ویژشون ریختن تو امیرکبیر و همون جلوی در چند نفرو زدن. بچه های هنریم با اینکه در دانشگاه بسته بود از لای میله ها زده بودن.
این وسط یکی از بچه ها یه بوم آورد که احمدی نژاد و با رنگ روغن کشیده بود و داد یکی از بچه ها برد اون بالا و آتیشش زدن و بسی مایه نشاط شد.
چند تا پوستر دیگه رو هم به همین حالت سوزوندن. یکی از بچه ها هم با یه اسپری سبز رو سر در دانشگاه شعار نوشت و چند تا دیگه هم مشغول عکاسی بودن. جالبه که موقع درگیریا پسره می گفت منو بزن با دوربینم کاری نداشته باش.
داد می زدیم مزدور چقدر گرفتی باتوم (در برخی روایات دوربین هم وارد شده) به دست گرفتی ، و سکه بود که به طرفشون پرت می شد.
تو همین درگیریا کسایی که اون جلو بودن می گفتن یکی از دخترای امیرکبیریو روی زمین کشیدن و بردنش..
بزن بزنا که زیاد شد چند تا از بچه ها به سمت بیرون دانشگاه سنگ انداختن که البته بقیه فورن تحریم کردن این حرکتو. اما اون 2-3 تا سنگ همان و بارش سنگ هایی در ابعاد تخته سنگ از طرف لباس شخصیا به بچه ها همان.. رسمن تا نیم ساعت سنگ بود که میومد طرفمون. آسمونو که نگاه می کردم یه لحظه همه چیز به نظرم یه شوخی کثیف گنده اومد. روز دانشجو اونم تو خود خود دانشگاه. سرمو که آوردم پایین و فهمیدم سر 2 تا از بچه ها شکسته و دارن می برنشون بیمارستان کم کم باورم شد.
از در دانشگاه میام عقب. از خستگی و ضعف می شینم رو زمین و ناباورانه آسمون دانشگاه هنر تهران در روز دانشجو رو نگاه می کنم که چقدر سنگ دارد این بار.
"A.K"
۲ نظر:
چه قدر خوشحالم که up شد
مهدیه وقتی اشک آور خورد تو چشمم فکر کردم ما که برای گریه اشک آور نیاز نداریم
الي جان اينجا توسط a.k آپ شده. :)
ارسال یک نظر